( آرزوهای بر باد رفته )
نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت غریب بود کسی را نداشت دار و ندارش یک واکس بود کنارش کارتونی بود که رویش نوشته بود واکسی ، هوا سرد بود هشت سال بیشتر نداشت گاهی با صدای بغض آلود داد میزد آقا واکس نمیخوای خانم واکس نمیخوای دلم شکست بهم ریختم خیلی سریع


